درد ها رو میشه تو
آرایشگاه های زنونه دید و شنید . اصلا اتفاق اون روز بهونه ای شد که هر سری یه سر
بزنم به اینجور جاها و یه چیزایی رو بفهمم :
حدودا ساعت 12 بود . از کارورزی برگشته بودم و یهو تصمیم گرفتم برم
همون سالنی که مریم آدرسشو بهم داده بود. همیشه از اینکه تنهایی برم یه جایی برا
دفه ی اول میترسیدم و کلی استرس میگرفت َم.
بلاخره پیداش کردم رفتم تو کوچه دیدم سالن جاش تغییر کرده و اومده دو
تا خونه پایین تر . زنگ زدم رفتم تو . از همون اول که وارد شدم چشمامو گوشامو تیز
کردم . چون بوی سوژه های زیادی میومد.
عُق م داشت میگرفت از اون همه حرفای خاله زنکی . از طرفی گریه م هم
گرفته بود. تو فکر این
حالتهای عجیب و کسشعرم بودم که یهو بحث ِ مرسده ( صاحب سالن ) از لباس 500
هزار تومنیش که برای عروسی پسر خواهر شوهرش خریده بود عوض شد و رفت به سمت شخصی که
اونجا حضور نداشت . از قرار معلوم اسمش نرگس خانوم بود و اونجا کار میکرد . میگفت که خیلی زود رنج شده جدیدا و خیلی هم رو اعصاب ...
بعد چند لحظه نرگس خانوم وارد شد . من که تا اون لحظه تو ذهنم تصویر
یه زن ِ جوون نقش بسته بود با دیدن نرگس به کلی افکارم ریخت به هم . یه پیرزن حدودا 50 -60 ساله که به زور راه میرفت . موهاش زیتونی رنگ بود و لاک قرمز زده بود. ویژگی های یه پیرزن به سن و سال نرگس کلا این چیزا نبود .
تو چشماش یه حرص ِ عجیبی میدیدم . از اون مدل حرص ها که هم خودشو اذیت میکنه هم بقیه رو .
میرم که دستامو بشورم نرگس جلو آینه وایساده و با دستای لرزونش داره رژ لب میزنه . یه حس عجیبی بهم دست داد که نه میشد بهش بگم ترحم نه دلسوزی ... یا هیچی ِ دیگه ...
کارم تموم میشه. داشتم از پله ها میرفتم بالا که نرگس ُ دیدم . با اون ظاهرش شبیه دلقکایی شده بود که آدم وقتی میبینتشون دلش میخواد بشینه به حالشون گریه کنه . الکی داشت لبخند میزد . هر چی صبر کردم دیدم از پله ها نمیره بالا . یه کم دقت کردم دیدم پای چپش بالا نمیاد . هی زور میزد پای راستش رو میاورد بالا ولی پای چپش بالا نمیومد . دستش ُ گرفتم .زل زد تو چشام اشک تو چشماش حلقه زده بود. گفت : چطوری پای چپم ُ بیارم بالا ؟
بعد یه ربع آخرشم پای چپ نرگس بالا نیومد . دستم ُ ول نمیرد . به زور خودمو خلاص کردم از دستش و زدم بیرون از اونجا . آفتاب سرمو میسوزوند . فکرهام داشتن ذوب میشدن و میریختن رو پیشونیم . دیگه به اون سالن لعنتی سر نمیزنم .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر