۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

وی خسته بود ...

از این حس های مزخرف کم نداشته . قبلا با انگشت های دستش میتوانست حسابشان کند . اما این روزها حسابش از تعداد ِ انگشتان ِ دست و پایش هم فراتر رفته . 

 3تا استامینوفن در یک روز میتواند رکورد ِ وحشتناکی برای آدم ِ قرص نخوری مثل او باشد . 

مثل ِ همیشه سرش زیر ِ بالشت خیس از اشکهاش پنهان شده همانطور که به خواب میرود خوابهای گه و مزخرفی میبیند و مجددا با سر درد و چهارمین استامینوفن از خواب میپرد . 

تحمل ِ این سگدانی براش غیر ِ قابل تحمل بود . هرچند چشمهاش میسوختند و دستهاش میلرزیدند در عرض ِ 10 دقیقه خودش را توی یکی از بزرگترین مناطق بورژوازی گری ِ پایتخت دید  . 

همیشه دیدن ِ این بورژواها هزاران درد به دردهاش اضافه میکردند . آدامسش را محکم و محکم تر میجود . انقدر محکم که مزه ی خون میدود زیر زبانش . طعم ِ خون و حرص. مزه ی جالبی نیست ...

چشمهاش حتما جور ِ وحشتناکی شده که مردم با دینش سریع کنار می روند . 
دهان ِ جنبنده ی آدمک های جنبنده را میبیند و ته دلش خوشحال است که همیشه هنزفری توی گوشهاش جا دارند و صدای آدمک ها را نمیشنود . 
_______________

هنوز هم خرده ریزهای دوست داشتنی کوچکی وجود دارند که کمی یادش برود بعضی چیزها را . مثل همین هنزفری نخ پیچ شده ش یا مدوکس یا کتابهای کرم خورده و قدیمی ش یا دستبندهای یادگاریش ... هنوز هم وجود دارند دوست داشتنی های کوچک...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر