درست از دیشب چیزی سر دلم سنگینی میکند .
نه از آن سنگینی ها که مثلا مال قورت دادن پوست تخمه های ژاپنی ست یا بخاطر زیاد خوردن آن بادوم هندی های جوش دربیار.
درست از دیشب است که حالت تهوع دارم .
نه از آن حالت تهوع هایی که بخاطر پرخوری ست یا به قول مامانم روهم خوری .
درست از نمیدانم کی است که روحم درد میکند .
اصلا بذار از اول درستش کنم : درست از نمیدانم کی است که چیزی سر ِ روحم مانده است و تا نمیدانم فلان جایم هی بالا می آید ولی بیرون نمی آید که خلاص شوم .
دیدید آدم وقتی حالت تهوع دارد با اینکه میداند بالا آوردن حس خیلی گه و کثافتی دارد ولی باز می خواهد که زودتر بالا بیارد تمام معده ش را تا خلاص شود ؟ خب من هم الان همونجورم . ولی دقیقا نمیدانم چی باید از کجایم بالا بیاید تا خلاص شوم .
خلاصه ش هم اینکه نمیدانم چه مرگم است این روزها .