۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

خرده میزِری ها *

میتوانست قسم بخورد که یکی از بدترین روز های عمرش را گذرانده . نیمه شبی که با دل پیچه های وحشتناک و کابوس های وحشتناک ترش بدون یک ساعت خواب راحت صبح کرده بود .

فرداش هم 9 ساعت راه تا شهر ِ شلوغ و پر از دود داشت ، تا خوابگاه ِ لعنتی و تمام ِ بدبختیهاش که قد علم کرده منتظرش بودند .
بوی ِ شاش ِ کهنه ای که دقایق اول اذیتش میکرد و حالا بهش عادت کرده بود ، باد ِ سردی که می وزید ، دود ِ سیگاری که مثل همیشه سر ِ معده ش را میسوزاند .
 حس میکرد روده هاش به هم پیچ میخورند ، هی گره میخوردند و باز میشدند . مثانه ش هم پر بود و تا آن روز فکرش را هم نمیکرد که یک عدد مثانه ی پر چقدر میتواند زندگی سیر کن باشد . تنها راه ِ چاره هنزفری بود . حداقل صدای نحسشان را نمی شنید. با هر آهنگی که پلی میکرد بیشتر بغض می کرد و اشکهاش را قورت می داد تا به اولین و دم دست ترین سگ دانی ای که رسید سرش را بکند زیر پتو و تمام ِ بغض های فرو خورده اش را ول دهد .
 کرگدن ها همیشه کرگدن اند ...

*mis·er·y
/ˈmiz(ə)rē/