" یکی از یه چاقوی تیز استفاده میکنه که گوشت رو تیکه تیکه کنه میزنه دستش رو میبره و تو بخاطر ترس از بریده شدن ِ دستت از چاقو میترسی و طرفش نمیری "
منو میگه . راس میگه . همیشه به دست ِ اونی که داره گوشت رو تیکه تیکه میکنه نگاه میکنم همش ترس تو دلم ِ که نکنه دستش ُ الان ببره ... الان میبره دیگه . همش میترسم خون ببینم .
خودمم چاقو نمیگیرم دستم همش میترسم وقتی که دارم با پری سر این که چرا لباسامو تو اتاق میریزه به هم بحث میکنم بزنم دستمو به جای اون گوشتا ببُرم .
با آقای ش حرف میزدم . ارشدشو داره تموم میکنه . میگه کار نیس . میترسم . میترسم منم دستمُ با اون چاقو ببرم.
مریم ُ میبینم که چقد داره رو به رشد عمل میکنه و هی میره جلو . بازم میترسم که نکنه من نتونم از چاقوم درست استفاده کنم و بزنم دستم ُ ببرم .
مهشید 4 سال از من کوچیکتره . فک کنم انقد خوش شانسه که حتی نمیترسه ساطور بگیره دستش ولی من هنوز از یه چاقو میترسم.
کل زندگی با ترس از بریده شدن ِ دست داره تباه میشه . یا باید یه برا همیشه ترس ُ بذارم کنار و با چاقو یه جوری کار کنم که دستم ببره و دیگه نترسم یا تا آخر عمرم باید دست به چاقو ! راه برم .
اصلا از کجا معلوم که همه ی اون آدمایی که با دیدنشون ترسم از چاقو بیشتر میشه دستشون ُ با چاقو نبریدن ؟ از کجا معلوم ؟
من فقط میخوام که دیگه نترسم . همین
* Knife