۱۳۹۳ تیر ۲۴, سه‌شنبه

فاکین نایف *


" یکی از یه چاقوی تیز استفاده میکنه که گوشت رو تیکه تیکه کنه میزنه دستش رو میبره و تو بخاطر ترس از بریده شدن ِ دستت از چاقو میترسی و طرفش نمیری "

منو میگه . راس میگه  . همیشه به دست ِ اونی که داره گوشت رو تیکه تیکه میکنه نگاه میکنم همش ترس تو دلم ِ که نکنه دستش ُ الان ببره ... الان میبره دیگه . همش میترسم خون ببینم .
خودمم چاقو نمیگیرم دستم همش میترسم وقتی که دارم با پری سر این که چرا لباسامو تو اتاق میریزه به هم بحث میکنم بزنم دستمو به جای اون گوشتا ببُرم .

با آقای ش حرف میزدم . ارشدشو داره تموم میکنه . میگه کار نیس . میترسم . میترسم منم دستمُ با اون چاقو ببرم.

مریم ُ میبینم که چقد داره رو به رشد عمل میکنه و هی میره جلو . بازم میترسم که نکنه من نتونم از چاقوم درست استفاده کنم و بزنم دستم ُ ببرم .

مهشید 4 سال از من کوچیکتره . فک کنم انقد خوش شانسه که حتی نمیترسه ساطور بگیره دستش ولی من هنوز از یه چاقو میترسم.

کل زندگی با ترس از بریده شدن ِ دست داره تباه میشه . یا باید یه برا همیشه ترس ُ بذارم کنار و با چاقو یه جوری کار کنم که دستم ببره و دیگه نترسم یا تا آخر عمرم باید دست به چاقو ! راه برم .

اصلا از کجا معلوم که همه ی اون آدمایی که با دیدنشون ترسم از چاقو بیشتر میشه دستشون ُ با چاقو نبریدن ؟ از کجا معلوم ؟

من فقط میخوام که دیگه نترسم  . همین 



* Knife

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

پای چپ ِ نرگس

درد ها رو میشه تو آرایشگاه های زنونه دید و شنید . اصلا اتفاق اون روز بهونه ای شد که هر سری یه سر بزنم به اینجور جاها و یه چیزایی رو بفهمم :

حدودا ساعت 12 بود . از کارورزی برگشته بودم و یهو تصمیم گرفتم برم همون سالنی که مریم آدرسشو بهم داده بود. همیشه از اینکه تنهایی برم یه جایی برا دفه ی اول میترسیدم و کلی استرس میگرفت َم.
بلاخره پیداش کردم رفتم تو کوچه دیدم سالن جاش تغییر کرده و اومده دو تا خونه پایین تر . زنگ زدم رفتم تو . از همون اول که وارد شدم چشمامو گوشامو تیز کردم . چون بوی سوژه های زیادی میومد.

عُق م داشت میگرفت از اون همه حرفای خاله زنکی . از طرفی گریه م هم گرفته بود. تو فکر این حالتهای عجیب و کسشعرم بودم که یهو بحث ِ مرسده ( صاحب سالن ) از لباس 500 هزار تومنیش که برای عروسی پسر خواهر شوهرش خریده بود عوض شد و رفت به سمت شخصی که اونجا حضور نداشت . از قرار معلوم اسمش نرگس خانوم بود و اونجا کار میکرد . میگفت که خیلی زود رنج شده جدیدا و خیلی هم رو اعصاب ...


بعد چند لحظه نرگس خانوم وارد شد . من که تا اون لحظه تو ذهنم تصویر یه زن ِ جوون نقش بسته بود با دیدن نرگس به کلی افکارم ریخت به هم . یه پیرزن حدودا 50 -60 ساله که به زور راه میرفت . موهاش زیتونی رنگ بود و لاک قرمز زده بود. ویژگی های یه پیرزن به سن و سال نرگس کلا این چیزا نبود . 

تو چشماش یه حرص ِ عجیبی میدیدم . از اون مدل حرص ها که هم خودشو اذیت میکنه هم بقیه رو .

میرم که دستامو بشورم نرگس جلو آینه وایساده و با دستای لرزونش داره رژ لب میزنه . یه حس عجیبی بهم دست داد که نه میشد بهش بگم ترحم نه دلسوزی ... یا هیچی ِ دیگه ... 

کارم تموم میشه. داشتم از پله ها میرفتم بالا که نرگس ُ دیدم . با اون ظاهرش شبیه دلقکایی شده بود که آدم وقتی میبینتشون دلش میخواد بشینه به حالشون گریه کنه . الکی داشت لبخند میزد . هر چی صبر کردم دیدم از پله ها نمیره بالا . یه کم دقت کردم دیدم پای چپش بالا نمیاد . هی زور میزد پای راستش رو میاورد بالا ولی پای چپش بالا نمیومد . دستش ُ گرفتم .زل زد تو چشام اشک تو چشماش حلقه زده بود. گفت : چطوری پای چپم ُ بیارم بالا ؟ 
بعد یه ربع آخرشم پای چپ نرگس بالا نیومد . دستم ُ ول نمیرد . به زور خودمو خلاص کردم از دستش و زدم بیرون از اونجا . آفتاب سرمو میسوزوند . فکرهام داشتن ذوب میشدن و میریختن رو پیشونیم . دیگه به  اون سالن لعنتی سر نمیزنم . 

۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

وی خسته بود ...

از این حس های مزخرف کم نداشته . قبلا با انگشت های دستش میتوانست حسابشان کند . اما این روزها حسابش از تعداد ِ انگشتان ِ دست و پایش هم فراتر رفته . 

 3تا استامینوفن در یک روز میتواند رکورد ِ وحشتناکی برای آدم ِ قرص نخوری مثل او باشد . 

مثل ِ همیشه سرش زیر ِ بالشت خیس از اشکهاش پنهان شده همانطور که به خواب میرود خوابهای گه و مزخرفی میبیند و مجددا با سر درد و چهارمین استامینوفن از خواب میپرد . 

تحمل ِ این سگدانی براش غیر ِ قابل تحمل بود . هرچند چشمهاش میسوختند و دستهاش میلرزیدند در عرض ِ 10 دقیقه خودش را توی یکی از بزرگترین مناطق بورژوازی گری ِ پایتخت دید  . 

همیشه دیدن ِ این بورژواها هزاران درد به دردهاش اضافه میکردند . آدامسش را محکم و محکم تر میجود . انقدر محکم که مزه ی خون میدود زیر زبانش . طعم ِ خون و حرص. مزه ی جالبی نیست ...

چشمهاش حتما جور ِ وحشتناکی شده که مردم با دینش سریع کنار می روند . 
دهان ِ جنبنده ی آدمک های جنبنده را میبیند و ته دلش خوشحال است که همیشه هنزفری توی گوشهاش جا دارند و صدای آدمک ها را نمیشنود . 
_______________

هنوز هم خرده ریزهای دوست داشتنی کوچکی وجود دارند که کمی یادش برود بعضی چیزها را . مثل همین هنزفری نخ پیچ شده ش یا مدوکس یا کتابهای کرم خورده و قدیمی ش یا دستبندهای یادگاریش ... هنوز هم وجود دارند دوست داشتنی های کوچک...

۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

خرده میزِری ها *

میتوانست قسم بخورد که یکی از بدترین روز های عمرش را گذرانده . نیمه شبی که با دل پیچه های وحشتناک و کابوس های وحشتناک ترش بدون یک ساعت خواب راحت صبح کرده بود .

فرداش هم 9 ساعت راه تا شهر ِ شلوغ و پر از دود داشت ، تا خوابگاه ِ لعنتی و تمام ِ بدبختیهاش که قد علم کرده منتظرش بودند .
بوی ِ شاش ِ کهنه ای که دقایق اول اذیتش میکرد و حالا بهش عادت کرده بود ، باد ِ سردی که می وزید ، دود ِ سیگاری که مثل همیشه سر ِ معده ش را میسوزاند .
 حس میکرد روده هاش به هم پیچ میخورند ، هی گره میخوردند و باز میشدند . مثانه ش هم پر بود و تا آن روز فکرش را هم نمیکرد که یک عدد مثانه ی پر چقدر میتواند زندگی سیر کن باشد . تنها راه ِ چاره هنزفری بود . حداقل صدای نحسشان را نمی شنید. با هر آهنگی که پلی میکرد بیشتر بغض می کرد و اشکهاش را قورت می داد تا به اولین و دم دست ترین سگ دانی ای که رسید سرش را بکند زیر پتو و تمام ِ بغض های فرو خورده اش را ول دهد .
 کرگدن ها همیشه کرگدن اند ...

*mis·er·y
/ˈmiz(ə)rē/

۱۳۹۳ فروردین ۷, پنجشنبه

بالا بیارید ناگفتنی ها را

درست از دیشب چیزی سر دلم سنگینی میکند .
 نه از آن سنگینی ها که مثلا مال قورت دادن پوست تخمه های ژاپنی ست یا بخاطر زیاد خوردن آن بادوم هندی های جوش دربیار.
درست از دیشب است که  حالت تهوع دارم . 
نه از آن حالت تهوع هایی که بخاطر پرخوری ست یا به قول مامانم روهم خوری . 
درست از نمیدانم کی است که روحم درد میکند . 
اصلا بذار از اول درستش کنم : درست از نمیدانم کی است که چیزی سر ِ روحم مانده است و تا نمیدانم فلان جایم هی بالا می آید ولی بیرون نمی آید که خلاص شوم .
دیدید آدم وقتی حالت تهوع دارد با اینکه میداند بالا آوردن حس خیلی گه و کثافتی دارد ولی باز می خواهد که زودتر بالا بیارد تمام معده ش را تا خلاص شود ؟ خب من هم الان همونجورم . ولی دقیقا نمیدانم چی باید از کجایم بالا بیاید تا خلاص شوم . 
خلاصه ش هم اینکه نمیدانم چه مرگم است این روزها .